وقتی از یک ساختمان صحبت میکنیم، معمولاً چیزی که دیده میشود برایمان اهمیت بیشتری دارد؛ نمای ساختمان، تعداد طبقات، شکل سازه یا کیفیت مصالح. اما بخش مهمی از ایستایی و پایداری ساختمان، جایی قرار دارد که دیده نمیشود: فونداسیون.
فونداسیون قرار نیست دیده شود؛ قرار است بار را تحمل کند، آن را به زمین منتقل کند و شرایطی فراهم کند که سازه در برابر بارهای مختلف پایدار بماند. اگر طراحی آن متناسب با شرایط نباشد یا بستر مناسبی برای آن در نظر گرفته نشود، حتی بهترین مصالح و زیباترین طراحی نیز نمیتوانند ضعف موجود را جبران کنند.
مدیریت دانش در سازمان نیز وضعیتی مشابه دارد.
آنچه از مدیریت دانش دیده میشود، معمولاً خروجیهایی مانند بانک دانش، درسآموختهها، مستندات، جلسات انتقال تجربه، سامانههای دانشی و گزارشهاست. اما پشت همه این خروجیها، مجموعهای از عوامل قرار دارد که کمتر دیده میشوند؛ فرهنگ سازمانی، اعتماد، فرایندهای دانشی، نقش مدیران، زیرساخت فناوری، حاکمیت دانش و مهمتر از همه، رفتار انسانها در قبال دانش.
این عوامل همان فونداسیون مدیریت دانش هستند.
هر ساختمانی با هر فونداسیونی قابل ساخت نیست
در مهندسی عمران، طراحی فونداسیون بدون شناخت بستر امکانپذیر نیست. نوع خاک، میزان بار، شرایط محیطی و ویژگیهای سازه باید بررسی شود تا مشخص شود چه نوع فونداسیونی مناسب است.
در مدیریت دانش نیز نمیتوان یک نسخه یکسان را برای همه سازمانها تجویز کرد.
سازمانی که پروژهمحور است، نیازهای دانشی متفاوتی از یک سازمان تولیدی دارد. سازمانی که دانش آن عمدتاً در تجربه متخصصان قرار دارد، با سازمانی که بخش زیادی از دانش آن در فرایندها و سیستمها مستند شده، چالش یکسانی ندارد.
بنابراین، نخستین گام در ایجاد زیرساخت مدیریت دانش، شناخت بستر سازمان است: دانش کجا تولید میشود؟ چه کسانی حامل دانش حیاتی هستند؟ دانش چگونه جریان پیدا میکند؟ کجا متوقف میشود و چه عواملی مانع اشتراک آن میشوند؟
بدون این شناخت، ممکن است سازمان ابزار مناسبی انتخاب کند، اما مسئله اصلی همچنان پابرجا بماند.
فونداسیون فقط بتن و میلگرد نیست
در یک ساختمان، کیفیت فونداسیون به یک ماده خاص وابسته نیست؛ طراحی، مصالح، اجرا و شرایط بستر همگی در عملکرد آن نقش دارند.
در مدیریت دانش نیز فناوری بهتنهایی فونداسیون محسوب نمیشود.
ممکن است سازمان یک سامانه مدیریت دانش پیشرفته خریداری کند، اما اگر کارکنان انگیزهای برای ثبت و اشتراک تجربه نداشته باشند، سامانه بهتدریج به مخزنی از فایلها تبدیل خواهد شد.
ممکن است بانک دانش ایجاد شود، اما اگر محتوای آن اعتبارسنجی، بهروزرسانی و طبقهبندی نشود، پیدا کردن دانش موردنیاز دشوار خواهد بود.
ممکن است جلسات انتقال تجربه برگزار شود، اما اگر فرهنگ سازمانی برای پرسشگری، اشتراک تجربه و حتی بیان خطاها امن نباشد، بخش مهمی از دانش واقعی هیچگاه مطرح نخواهد شد.
بنابراین، فناوری، فرایند و ابزار زمانی اثربخش هستند که بر بستری از فرهنگ و رفتار دانشی مناسب قرار گرفته باشند.
فرهنگ؛ خاکی که دانش در آن ریشه میدواند
شاید بتوان فرهنگ سازمانی را به «خاک» تشبیه کرد؛ بستری که فونداسیون مدیریت دانش روی آن قرار میگیرد.
در سازمانی که افراد احساس کنند اشتراک دانش جایگاه آنها را تضعیف میکند، دانش بهسادگی جریان پیدا نمیکند. در مقابل، وقتی اشتراک تجربه بهعنوان یک رفتار حرفهای و ارزش سازمانی شناخته شود، افراد راحتتر آنچه را میدانند در اختیار دیگران قرار میدهند.
این موضوع بهویژه درباره دانش ضمنی اهمیت دارد.
یک متخصص ممکن است سالها تجربه کسب کرده باشد، اما بسیاری از ظرافتهای کار او در هیچ دستورالعملی ثبت نشده باشد. برای انتقال این دانش، صرفاً یک فرم یا سامانه کافی نیست؛ باید اعتماد، تعامل و فرصت گفتوگو وجود داشته باشد.
به همین دلیل، یکی از پرسشهای مهم در ارزیابی بلوغ مدیریت دانش این نیست که «چه تعداد سند تولید کردهایم؟» بلکه این است که:

آیا محیط سازمان بهگونهای است که افراد بخواهند و بتوانند دانستههای خود را با دیگران به اشتراک بگذارند؟
بار دانش و ظرفیت سازمان
فونداسیون یک ساختمان برای تحمل بار مشخصی طراحی میشود. اگر بارگذاری با ظرفیت طراحی تناسب نداشته باشد، سازه با مشکل مواجه خواهد شد.
سازمانها نیز با حجم عظیمی از اطلاعات، تجربهها، تصمیمها و دانش مواجهاند. اما مسئله فقط مقدار دانش نیست؛ ظرفیت سازمان برای جذب، پردازش و استفاده از آن اهمیت دارد.
اگر حجم اطلاعات افزایش پیدا کند اما امکان جستوجو، اعتبارسنجی و استفاده از آنها وجود نداشته باشد، اطلاعات بیشتر الزاماً به دانش بیشتر منجر نمیشود.
از سوی دیگر، اگر سازمان دانش موردنیاز را شناسایی نکند، ممکن است منابع زیادی را صرف تولید یا نگهداری دانشهایی کند که ارزش عملیاتی محدودی دارند.
بنابراین، مدیریت دانش باید میان «دانش موجود» و «دانش موردنیاز» تعادل ایجاد کند؛ همانطور که در طراحی سازه، ظرفیت فونداسیون باید با نیاز سازه متناسب باشد.
فونداسیون دانش باید قابلیت توسعه داشته باشد
یکی از نکات مهم در طراحی سازه، پیشبینی شرایط آینده است. ساختمان ممکن است در طول زمان تغییر کند، توسعه پیدا کند یا تحت بارهای جدید قرار گیرد.
سازمان نیز ثابت نمیماند. فناوری تغییر میکند، بازارها تغییر میکنند، نیروهای متخصص جابهجا میشوند و فرایندهای جدید شکل میگیرند.
در چنین شرایطی، زیرساخت مدیریت دانش باید قابلیت توسعه و انطباق داشته باشد.
دانشی که امروز حیاتی است، ممکن است چند سال دیگر اهمیت کمتری داشته باشد و در مقابل، دانش جدیدی به یک نیاز استراتژیک تبدیل شود. بنابراین، مدیریت دانش نباید صرفاً به نگهداری دانش موجود محدود شود؛ باید بتواند نیازهای دانشی آینده را نیز شناسایی کند.
وقتی فونداسیون ضعیف است، خروجیها پایدار نمیمانند
گاهی سازمانها تلاش میکنند با افزایش تعداد فعالیتها، ضعف مدیریت دانش را جبران کنند؛ جلسات بیشتر، مستندات بیشتر، فرمهای بیشتر و حتی سامانههای جدیدتر.
اما اگر زیرساخت مناسب نباشد، افزایش فعالیت لزوماً به افزایش اثربخشی منجر نمیشود.
در چنین شرایطی، مسئله ممکن است کمبود فعالیت نباشد؛ بلکه ضعف در طراحی و اتصال اجزای نظام مدیریت دانش باشد.
اگر افراد دانش خود را به اشتراک نگذارند، فرایندها از دانش استفاده نکنند، مدیران از رفتار دانشی حمایت نکنند و فناوری نیز دسترسی به دانش را تسهیل نکند، حتی حجم زیادی از خروجیهای دانشی نمیتواند یک نظام پایدار ایجاد کند.
به همین دلیل، گاهی بهجای ساختن طبقات بیشتر، باید به فونداسیون برگشت.
ساختن چیزی که دیده نمیشود
مدیریت دانش موفق، بیش از آنکه در تعداد مستندات یا ابزارهای مورد استفاده دیده شود، در رفتار و عملکرد سازمان قابل مشاهده است.
وقتی یک کارشناس میتواند تجربه متخصصی را که سالها پیش از سازمان خارج شده بهموقع پیدا کند؛ وقتی یک پروژه میتواند از اشتباه پروژه قبلی جلوگیری کند؛ وقتی دانش یک فرد با خروج او از سازمان از بین نمیرود؛ و وقتی یک تصمیم بر پایه تجربه و دانش معتبر گرفته میشود، آنجاست که میتوان اثر فونداسیون دانش را دید.
فونداسیون خوب معمولاً دیده نمیشود؛ اما نبود آن خیلی زود خود را نشان میدهد.
در مدیریت دانش نیز ممکن است فرهنگ اشتراک دانش، اعتماد، فرایندهای انتقال تجربه، حاکمیت دانش و زیرساخت مناسب در نگاه اول موضوعاتی پشتصحنه به نظر برسند؛ اما پایداری تمام فعالیتهای دانشی به آنها وابسته است.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش برای یک سازمان این نباشد که چه ابزار مدیریت دانشی داریم؟ بلکه این باشد که:
آیا زیرساختی ساختهایم که دانش بتواند روی آن پایدار بماند، جریان پیدا کند و به قابلیت سازمانی تبدیل شود؟
همانطور که هیچ مهندس حرفهای ساخت یک ساختمان را صرفاً با توجه به نمای آن ارزیابی نمیکند، بلوغ مدیریت دانش را نیز نمیتوان تنها از روی خروجیهای ظاهری آن سنجید.
آنچه روی سطح دیده میشود، حاصل چیزی است که در زیر آن ساخته شده است.
سازمانهای دانشی پایدار، پیش از آنکه بانک دانش بسازند، فونداسیون دانش خود را میسازند.